X
تبلیغات
رایتل

نسترن-شعر وناگفته ها

همه اشعار و دل نوشته های من

ک_____________________________________ارون
باز هم کارون

باز هم سوژه


نمی دانم از جانت چه می خواهند

نمی دانم آرزوی خشکی تو را

چه به آن ها


غمگینم غمگین غمگین

خدا فقط می داند حال تو چگونه است

متاسفم

حتی برنامه نود هم به تو رحم نکرد


دلم برایت گرفته

مبادا بترسی

مردمان خوزستان

چون کوه

پشت تو ایستاده اند


هرگز تو را به تاراج نخواهیم داد

هرگز آبرویت نخواهد رفت

هرگز نابود نخواهی شد


کارون تو را نجات خواهیم داد

از چشم بد

از روح ناپاک

از قلب سیاه

نجات خواهیم داد


کارون بزرگ

کارون بزرگ

می دانم

بزرگی ات برای خوزستان

عظمتت برای خوزستان

صدای دلنشینت برای خوزستان

و قلبت فقط برای خوزستان می تپد


بدان

مردمان خسته خوزستان

با ریه های تو نفس می کشند


کارونم

هیچگاه از تو دست نخواهیم کشید

دستانمان بریده باد

اگر از تو رو گرداند


کارونم بدان همیشه عزیزتر از جانم خواهی بود


(( برای رودخانه کارون خوزستان که این روزها حال خوشی ندارد))



[ سه‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1393 ] [ 10:23 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 13 نظر ]

خوابی دیده ام

از خواب پریده ام

اطرافم را دریده ام

اما تو را ندیده ام


خواب از چشمانم پرید

اشک در صورت دمید

لب از جایش خزید

اما تو را ندید


تو رفته ای کجا

که می کشی مرا

به هر طرف چرا

به هر طرف مرا


مرا ببین یه آن

ز ناله و فغان

دمی نشسته ام

یه کم به خود بیا


چرا در این دیار

بهار شده خزان

تو را چه شد بگو

بگو چرا چرا.......




[ سه‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1393 ] [ 10:08 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 2 نظر ]

بهار ! آمده ای !

خوش آمدی


بهار جان

شکوفه هایت

روحم را جلا می دهد

بوی باران

احساسم را نوازش می کند

زیباییت

چشمانم را پرنور می کند


می دانی

آمدنت برایم خیر بود


گوشهایم باز شدند

چشمهایم پرسو

لبانم نرم

دستانم پربرکت


خوش آمدی بهار

به خوش بمان

همیشه

در دلم

وجودم

احساسم

بمان


سبزیت را به من هدیه بده

با جانم آن را می پذیرم


سبز بودنت را

با سبزی وجودم گره می زنم


خوش بمان

بهار من

آمدنت را این بار

چه با اراده

به فال نیک گرفته ام


بهار جان

امسال را

با زنده بودن

ماهی قرمز هفت سین در خشکی

به سبزه های به رود داده

با سیزده به در زیر باران

همه را

می خواهم به فال نیک بگیرم

و

بهاری همیشگی

برای خود رقم بزنم


بهارم

خوش آمدی

پس خوش بمان


[ یکشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1393 ] [ 03:08 ب.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 7 نظر ]

سلام به همه دوستان عزیز و نازنینم

از این همه لطف و محبت شما خوشحال و سپاسگذارم و برای داشتن دوستانی همانند شما به خودم می بالم

از اینکه در این چند ماه اخیر غیبت داشته ام و پست جدید نگذاشته ام و همه شماها را نگران کرده ام واقعا شرمنده ام

انشاء الله در سال جدید جبران این همه دوری را خواهم کرد و همیشه بروز خواهم بود. البته برای این مهم نیاز به همراهی و امید و روحیه خوب دارم که شما از من دریغ نمی کنید.

سال 92 سال پر مشغله و سختی بود و من به دلیل مشغله کاری و درس و زندگی کمتر به روز بودم و کمتر به احساس و شعرم اهمیت دادم که از خودم هم شرمنده هستم.

به امید خدا در سال 93 با انرژی و احساس قوی و اشعار جدید که در توقع شما باشد به روز خواهم بود.

از همین جا از همه شما عزیزان و دوستانم کمال تشکر را دارم و از همراهی همیشگی شما سپاسگذارم.

امیدوارم سال جدید سالی پر از سلامتی و خیر وبرکت و شادی و موفقیت و انرژی مثبت باشد.

پیشاپیش سال نو را به همه شما دوستان تبریک می گویم.


منتظر اشعار و دل نوشته های احساسی من در سال جدید باشید.


[ چهارشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1392 ] [ 12:05 ب.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 6 نظر ]

((کارون بزرگ))


کارونم

می خواستم دردنامه ای برایت بسازم

ولی دلم راه نیامد


می دانم دلت گرفته وتنهایی

ولی نه

 تنها نیستی


مردمان این دیار

همچون کوه پشت تو ایستاده اند


کارونم

می دانی


آب حیاتم

خون رگانم

با وجود تو نفس می کشد


اصل وجودم

با وجود تو معنا می یابد


اهوازیم

خوزستانیم

با  وجود تو وجود می شود


می دانم

پر از درد و غصه ای

مبادا بترسی


زنجیره انسانی

کنارت حلقه زده

 زیبا تو را می نگرد


کارونم

هر صبح

با نوازش صدای تو

با طراوت هوای تو

با آبی بیکران تو

به زندگی سلام می دهم


کارونم

بدون تو اهوازم

نه خوزستانم

نه ایرانم

روحی ندارد


کارونم

همه وجودم

با جاری بودن تو

رنگ می گیرد


کارونم

آسوده باش

درد را از تو خواهیم گرفت



ما مردمان این دیار

کارون را نجات خواهیم داد.




(( تقدیم به کارون پر دردم ))


از همه دوستان و عزیزانم خواهش می کنم که از کارون حمایت کنید و درد را از آن دور کنید.

[ یکشنبه 5 آبان‌ماه سال 1392 ] [ 11:52 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 46 نظر ]

می خواهم سکوت را بشکنم

می خواهم از عشق بگویم


بلند, رسا, ساده


به دنبالش می گردم


 گویا عشق

مرا بازی می دهد

قایم موشک بازی


می خواهد دنبالش بگردم

دوست دارد

دست نیافتنی باشد


باشد

عشق


چشمهایم را سالهاست باز کرده ام

اما تو را نیافتم


کجایی

در اتاق

در تراس

و یا زیر قالیچه


راستش را بگو


تو منتظرم هستی؟


شاید هیچگاه نبوده ای!


آه........................

مهم نیست


من باز هم به دنبالت می گردم

مداوم, بی وقفه

خستگی ناپذیر


می آیم

و تو را در آغوش می گیرم


آماده باش

عشق

من مصمم تر از همیشه ام.


[ یکشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1392 ] [ 02:54 ب.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 33 نظر ]

نبودم

گویا غیب شده بودم

و یا دیده نمی شدم


حس می کنم گاهی

احساسم، روحم و جسمم

نادیده گرفته می شود


و یا شاید

در اندازه من نبوده


من

نسترن

زنی در آستانه سی سالگی


خود را نمی بینم

گویا کائنات هم مرا نمی بینند


ولی نه

نمی گذارم

هرگز نمی گذارم


باید دوباره روییده شوم

باید دوباره نفس بکشم

باید دوباره از نو شروع کنم


می توانم

آری

می توانم

آنگونه باشم که لیاقتش را دارم

آنگونه که آموخته ام

آنگونه که بوده ام

می توانم


من نسترن واقعی را می خواهم



[ سه‌شنبه 1 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 12:37 ب.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 18 نظر ]

سلام به همه دوستان عزیز

از کسانی که در این مدت منو تنها نگذاشتند

و مرتب به من سر زدند تشکر می کنم.

یه کم از دوستان همیشگی دلگیرم چون دیگه  به من سر نمی زنند و

یا اگه بیان خاموش هستند و هیچ نظری نمی دهند.

یه مدتی هست که نمی  تونم شعر بگم . یه کم خسته هستم.

لطفاً منو تنها نگذارید و به من سر بزنید و نظر بذارید

تا من هم روحیه بگیرم و انگیزه پیدا کنم

که شما منتظر شعرای من هستید.

چون با این خاموش بودن و نیومدن شما دوستای خوبم

من هیچ انگیزه ای ندارم.

از همه شما ممنونم. منو تنها نگذارید.

به امید سلامتی، سعادت و سبزی همه شما دوستای خوبم

همیشه مراقب خودتون باشید.


                                                                                          نسترن


[ شنبه 1 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 08:00 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 33 نظر ]

گام اول در شیوه عاشقی:1-معرفت 2-محبت


عاشق واقعی کسی است که چشم ها وگوش ها و زبانش جز

به وصف جمال وجلال معشوق نبیند و نشنود ونگوید.


یک عاشق واقعی هم یک عاقل واقعی است و هم یک عارف واقعی.


هر عاشق واقعی مودب است و هر مودبی مقبول عام وخاص

فهم بالای عشق باعث جنون عاشقی می شود.


یک عاشق واقعی زمانی خوشحال و شادمان است و از معشوق خود

سیراب می شود که خود تمتم خصوصیات عاشقی را پیدا کند.


عشق واقعی و غیرواقعی را از عملکرد عاشق می توان شناخت

اگر عاشق تجلی معشوق باشد، عشق واقعی است یعنی

عاشق باید تصویری از معشوق باشد.


عاشق واقعی آوازه معشوق را بالا می برد، عاشق خود لباس

عشق را بر تن معشوق می پوشاند.


اگر عاشق نباشد، معشوق شناخته نمی شود، عاشق چهره ظاهری

معشوق است، معشوق چون آسمان است و عاشق چون خورشید آن

عاشق است که به معشوق معنا می بخشد.


یک عاشق واقعی هیچ گاه گرد وغبار غم و اندوه بر رخسارش نمی نشیند.


یک عاشق واقعی کسی است که با دیدن معشوق همه نگرانیها، غصه ها

دلواپسی ها، ترس ها و غم ها را فراموش کند.


عاشق باید از اشتباه کردن در مقابل معشوق بپرهیزد و عشق را به بازی نگیرد

زیرا در این صورت عشق از او انتقام می گیرد، درونش را متلاشی می کند

فکر و روح و روان را متلاطم می کند.


یک عاشق واقعی هیچ گاه بیمار نمی شود، افسرده نمی شود،

همیشه دارای انگیزه است.


زمانی یک عاشق واقعی می شویم که هرگز خود را نبینیم

و فقط معشوق را ببینیم.


البته معشوق واقعی (معشوق مطلق)



[ دوشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 08:16 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 18 نظر ]

این روزها دلم بدجور هوای پدرم را می کند
پدری که در سن 31 سالگی و در اوج جوانی
دار فانی را وداع گفت.
و دو کودک خردسالش را تنها گذاشت.
یادم هست که ننه جون همیشه می گفت
او را چشم زخم از ما گرفت
پدرم خوش قیافه، خوش پوش، خوش صدا،
خوش اخلاق، مهربان، مردم دار و زبان زد عام وخاص بود.
او یک هنرمند و گوینده برتر رادیو بود.
از او خاطره زیادی به یاد ندارم
ولی دوست داشتن زیادش را نسبت به خودم حس می کنم.
و ای کاش که اکنون در کنارم بود
که اگر بود مطمئناً هیچ مشکلی نداشتم.
دوستش دارم و آرزوی دیدن و لمس کردنش را دارم.
روحش شاد و یادش گرامی باد.
(( دوستان عزیزم در صورت تمایل برای شادی روحش
فاتحه و یا صلوات بخوانید)



[ شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 09:41 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 28 نظر ]

دلم گرفته، دلم زیاد گرفته
دچار هیچ نیستم وانگار که هستم

تنهایم
تنهای تنها
نفسهای آخرم یا اولم
نمی دانم
هر چه هست تنهایی محض است


باور دارم تنهایی ام همیشگی ست
چه تنهایی که نشانی از خود ندارد

چه تنهایی غمناکی
آه..............


اکنون تنها مانده ام
از درون می سوزم
چه کسی هست مرا درک کند
تنهایی مرا بفهمد
 آن را لمس کند

چشمانم پر اشک های تنهاییست
و بینوا شده ام

صدایی ندارم
نگاهی ندارم
مهتابی ندارم
لبخندی ندارم
فقط بغض دارم وتنهایی محض

دیگر جا مانده ام از سحر
دیگر سپیده به ما رو نمی کند
دیگر غروب هم به من نمی خندد

تنهایی را تا انتها چشیده ام.

و این است بزرگ بودن این تنهایی

و کاش می دانست که چقدر تنهایی من بزرگ است
و شاید هنوز هم بی خبر از آنم.

((به یاد پدرم که زود مرا تنها گذاشت وهنوزعذاب نبودش را می چشم))
(( روزت مبارک پدرم))

[ شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 08:20 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 7 نظر ]

ایرانم

عزیزتر از جانم

گویا خاطرت رنجیده شده

نرنج

نترس


مردمانت دیری ست به خواب رفته اند

خوابی هزارساله

که گویا ذاتشان هم فراموش شده


نمی گویم چنان باش

که خاک پاکت

سیاه رنگ

و کینه جای عشق بگیرد

اما

درک کن مردمان زخمی ات را

که با خون دلی بسیار زیسته اند


می دانم

دلت گرفته

و غمگینی

خاکت در میان گسل ها

زیرو رو شده

و غمت هر روز دو چندان


می دانم

نبضت به طبیعت هزارساله بر نمی گردد

و روحت تنها ودرمانده

به انتظار نشسته


ایرانم

عزیزتر از جانم

بیش تر از نامت

عشق تو را به دوش می کشم


ایرانم

می دانم که باد

شاهکارت را به فراموشی سپرده است


می دانم

اکنون شهادتین را خوانده ای

وقبل از شهدای خاکت

دستهایت را شسته ای


اما ایرانم

عزیزتر از جانم

ما همه در کنارت

ایران را لبیک گفته ایم


ایرانم

من برای بوی خاک تو

جانم را هدیه می دهم


ایرانم

بدان

تو را فراموش نخواهیم کرد


ایرانم

عزیزتر از جانم

همیشه می مانیم کنارت



                                  ( برای همه مردمان ایرانم)



[ دوشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 01:41 ب.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 9 نظر ]

سلام به همه دوستان گرامی

کسانی که به عشق معتقدند و خواهان عشق حقیقی هستند

مطالب من را با دقت بخوانند.

همه عاشق های واقعی را دوست دارم.


عشق

عشق ، رمز حیات، کیمیای سعادت، سیمرغ قله قاف

و شمس الشموس کائنات است.


عشق گوهری گرانبها و اساس آفرینش است

عشق می خواهد تو را به خودت معرفی کند :::


عشق چشمه جوشان آگاهی عاشقانه است.


عشق بلوغ عقل است و یا عشق همان عقل مدرن است.


عشق زمانی که انسان فهیم وفکور می شود ظهور می کند.


عشق صفات بد را از روح دور می کند

عشق بر روح اثر می گذارد

روح از عشق لذت می برد

عشق از روح بالاتر، مهم تر و لذت بخش تر است.


عشق جلادهنده دل است

و روشنی بخش چشم است

و روان کننده زبان

و بازکننده گوش

و مشفای همه امراض

و مصفا کننده قلوب


زیبایی فرزند عشق است

و تا جمیل و جمال هست

عشق و حرکت وجود دارد.


عشق تولدش صبح است.

کودکیش تا ظهر است.

نوجوانی اش تا عصر است.

بلوغ عشق شب است که شکفته می شود.


باید دلی دریایی داشت تا در دریای عشق بتوان شنا کرد.


هر که در عشق متولد شود

سراسر وجودش خیر محض می باشد.


هر که با چراغ عشق راه برود

به زمین نخواهد خورد.


عشق تنها شرابی است

که با نوشیدن آن سیراب نواهیم شد.

و این شراب عطش آور است.


عشق عاشق را در معشوق

و معشوق را در عاشق تلفیق می کند.


عشق مانند پرده سعادت است.

بر شانه هر کس می نشیند.


ما مهمانیم و عشق میزبان

ما بهانه ایم و عشق بهانه جو


عشق مانند یک بیماری است

که هر چه شدت پیدا کند مزه اش بیشتر وبهتر می شود

عشق تنها بیماری ست که شیرین است.


باران عشق اگر بر سرزمین دل کسی ببارد

از آن دل گلهای زیبا و شورانگیزی خواهد شکفت

که تجلی متعدد و متنوع معشوق خواهد بود.


عشق را می توانیم نردبانی بی انتها فرض کنیم

هر پله که از آن بالا می رویم یک پیروزی ست

منظره ای تازه تر می بینیم و به بالا صعود می کنیم.


برای رسیدن به عشق

باید به بیمارستان محبت برویم

و سرم جنون تزریق کنیم تا به وصال برسیم.


و اما.........


عشق قرنها و سالها و ماهها و روزها

و شب ها و ساعتها و دقیقه ها و ثانیه ها

و تمام لحظه ها به دنبال ما می گشت

تا اینکه ما را در این مقطع از تاریخ یافت

و به وجد و شور وشعف افتاد

و خورشیدوار سر از سینه ما برون تافت.


اینک ما همه عشقیم و عشق همه ما.



                                       ( به یاد استاد شمس آبادی که عشق را به من آموخت)



[ یکشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 09:54 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 44 نظر ]

عشق هر نیرویی است که به مطلق ختم می شود

عشق همان عشق مطلق است.


عشق مظهر وعامل اساسی همه تجلیات انسانی و طبیعی است

گویا عشق نقاشی زندگی است.


عشق کیمیای عرفان واکسیر اعظم است

با عشق دنیا هم شیرین و هم رنگین و هم نوین است.


عشق به تو عشق می ورزد.


خورشید عشق هر بامداد از افق چشمان تو طلوع می کند

عشق از دریچه چشم تو دیدنیست.



                                                      برای عشق مطلق


[ یکشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 09:06 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 1 نظر ]

سلام

سیدعلی

حال همه ما خوب است


ملالی نیست

جز گم شدن گاه به گاه شعری نو

که شما به آن خیالی دور می گفتید


اکنون طوری حالمان را می گویم

که نه پرنده ای در قفس بلرزد

و نه این روزگار لعنت شده!


تا یادم نرفته است بنویسم

حوالی آرمان های ما

همه چیز دود شد!


می دانم هیچ گاه

هوای رویایم حقیقت ندیده است

اما لااقل گاهی، هرازگاهی

ببین انعکاس اشک و تبسم عقل

شبیه زخمهای پنهان نیست!


راستی خبرت بدهم

خواب دیده ام

نانی خریده ام

کوچک، سوخته، کهنه،......هی بخند


بی پروا بگویم

چیزی نمانده است

کودکان صدساله  می شوند


فردا را می خواستم به فال نیک بگیرم

دارد همین لحظه

یک فوج کرکس سپید

از فراز دیار ما می گذرد

باد بوی زخمهای کسان ما می دهد


یادتان می آید رفته بودند

خبر از اشک های ماهی بیاورند


نه

سیدعلی

نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

فیل تر باشد

پر از ابهام و آینه

از نو برایت می نویسم

حال همه ما خوب است

اما تو باور نکن


                                 

( نامه ای برای سیدعلی صالحی )


[ یکشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 08:28 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 24 نظر ]

این شعر برای کسانی است که عشق را می فهمند، عشق واقعی را!


عشق یعنی

حرکت بدون سکون


 نور بدون ظلمت


 بهار بدون پاییز


 روز بدون شب


 بیداری بدون غفلت


 مهر بدون قهر


زندگی بدون مرگ


فهمیدن بدون خواندن


یقین بدون شک


زایمان بدون جلوگیری


پاکی بدون ناپاکی


صعود بدون سقوط


مستی بدون هوشیاری


بودن بدون خود


سوختن بدون سوزش


شکنجه بدون درد


گریه بدون بغض


درد بدون گفتن


و...................


(برای کسی که لایق عشق است)


[ چهارشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1392 ] [ 08:25 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 22 نظر ]

سلام بر همه عزیزان

این شعر را به کسی تقدیم می کنم که به تازگی او را از دست داده ایم

زنی با استقامت و پر از امید که در 30 سالگی زندگی دنیوی را بدرود گفت و در حیات ابدی با آرامش زندگی می کند.

از دوستان عزیزم خواهش می کنم در صورت تمایل 

برای شادی روحش فاتحه  ویا صلوات بخوانند.

((سمیه جان این همه حرفهایی نیست که می خواهم بگویم ولی

ادامه حرفهایی ست که در آخرین روز دیدارمان ناتمام ماند و اکنون

اینگونه برایت می گویم، دوستت داشتم ودارم با همه وجودم ،

و می دانم که اکنون این را می دانی

پس باز هم به من گوش بده))


سمیه جان


این روزها، نه

هر روز، هر ساعت، هر دقیقه

دلم هوای تو را می کند

خیلی بیشتر از آن روزها


آن روزها که بودی و انگار که نبودی

آن روزها که فقط نگاه بود

و هیچ نمی گفتی، هیچ

آن روزها که دردها می کشیدی

و باز هیچ نمی گفتی، هیچ

آن روزها که سنگینی دردها

کمرت را می شکست

و باز هم هیچ نمی گفتی هیچ

آن روزها

آری

آن رورها که همه وجودت امید بود و بس

آن روزها که همیشه منتظر بودی

آن روزها که چشمهایت می درخشید

آن روزها که دلسوز ومهربان بودی

آن روزها

آه................

آن روزها که

نجوایم با خدا فقط برای تو

و تو نمی دانستی

آن روزها که دلم برایت پرپر

و تو نمی دانستی

آن روزهایی که من همیشه نگران

و تو نمی دانستی

آن روزها که قلبم با دیدنت ذره ذره

و تو نمی دانستی

آن روزها که آرزویم آغوش تو

و تو نمی دانستی

آه...............

دلم برای آن روزها تنگ است


اما

این روزها بیشتر تو را می خواهم

بیشتر از آن روزها

تو برای من آن روزها الگو بودی

و این روزها خودت هستی

خودت را می خواهم

بدون درد، بدون غصه، بدون صبر

خود خودت را می خواهم


آه...................

دلم هوای تو را می کند

ولی افسوس


                                                               ((تو در قلب ما همیشه می مانی))

[ دوشنبه 26 فروردین‌ماه سال 1392 ] [ 08:56 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 16 نظر ]

آن روزهایم را می دانید

گذشته ها را

این روزهایم را چه؟

می گویم:


آن روزها عاشق تنهایی

این روزها عاشق سوشیانت


آن روزها احساس زیبا

این روزها احساس خستگی


آن روزها صدای نفس

این روزها صدای قفس


آن روزها آزاده

این روزها اسیر


آن روزها آسمانی

این روزها زمینی


آن روزها صداقت پیشه

این روزها دروغ پیشه


آری

حال و روز من است

این روزها و آن روزها


دلم برای خودم تنگ است

خود خودم

نسترن واقعی


[ چهارشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1392 ] [ 08:21 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 20 نظر ]

امروز امید را تفسیر می کنم


امید

نامش زیبا

کمی سخت

ولی شیرین


مثالش چیست؟

سوشیانت


همه اش امید

دیگر

فشاری بر مغزم


فکری خوش

اما دست نیافتنی

سخت و سنگین

می دانم


اما

برای قلبم

نجات روحم


فقط امید

و یا شاید


فقط سوشیانت


[ شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1392 ] [ 09:49 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 46 نظر ]


سلام به همه دوستای خوبم


عید همه شما مبارک


صد سال به از این سالها


امیدوارم سال 92 سالی پر از سلامتی، شادی، آرامش ، خوشبختی


و موفقیت روزافزون برای همه شما باشه.


برای همه شما آرزوی سربلندی می کنم


و بازم می گم که همتون رو دوست دارم


امسال با اشعار جدید در پست جدید می یام.


امیدوارم که خوشتون بیاد.

دلم برای همتون تنگ شده


برام پیام بذارین

منتظر نظرات شما هستم.

[ چهارشنبه 7 فروردین‌ماه سال 1392 ] [ 08:23 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 16 نظر ]

سلام بر همه دوستای عزیز.

از اینکه منو تنها نگذاشتید و مرتب به من سر می زنید و کامنت می ذارید از همتون تشکر می کنم. بازم می گم که همتون رو دوست دارم.

منتظر شما هستم.

                               نسترن

[ دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 12:30 ب.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 17 نظر ]

سلام به همه دوستای عزیزم. این اولین باریه که با دوستای گلم صحبت می کنم.
تو این مدت کوتاه که وبلاگ زدم دوستای خوبی پیدا کردم و از اینکه با نظراتتون بهم روحیه دادید واقعاً ازتون ممنونم. از کسایی که هر روز به وبلاگم سر می زنند ومنو تنها نمی ذارن ، چه اونایی که نظر می دن و یا نظر نمی دن، از همتون تشکر می کنم وهمتونو از صمیم قلب دوست دارم و برای همتون دعا می کنم. اگه نظری بی پاسخ مونده که سعی می کنم این اتفاق نیفته عذر می خوام. بعضی وقتا پیش میاد.

و دیگه اینکه مجموعه اشعار من با نام تنهای نسترن با شعر تنهای نسترن به پایان رسیده. از همتون می خوام که در مورد همه اشعار بخصوص تنهای نسترن نظراتتونو بدین و برداشتتون رو از این شعر حتما بنویسید. خیلی ازتون ممنون می شم. و دیگه اینکه تو نظرسنجی وبلاگ در مورد اشعار نظر بدید. خیلی ازتون ممنونم و خیلی دوستون دارم. اگه خواسته و یا نظری داشتید به من بگید.
منتظر اشعار جدید من باشید.

تنهای نسترن رو فراموش نکنید.

[ سه‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 08:59 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 65 نظر ]

تنهای نسترن


در نگاهی غمگین

در سکوتی دلگیر

چه فراری سنگین

کاش آنجا بودم


هر کجا من باشم

دل من غمگین است

چه به یاد سحرم

چه به آن ظلمت شب


دل من راه ندارد به سپیدی در غم

دل من بسته به زنجیر غم است

دل من تاب ندارد غم عاشق بکشد

دل من تاب ندارد بار سنگین حقیقت بکشد


دل من بسته به خورشید وافق

دل من بسته به آواز غروب

دل من بسته به تنهایی شب


کاش آنجا بودم

با همان تنهایان

بین همراهانم

بین آن تنهایان

من هنوزم تنهام


من همان برگ گلم

من چنان بی تابم

که دلم می خواهد

تا افق پر بزنم


من همان شاخه زرد

من همان غصه درد

من چنان تنهایم

و چنان دل خسته

که نگاهم پنهان

در افق بشکسته


یاد من هست افق بی تاب است

یاد من هست خودم تنهایم

یاد من هست غریب اینجا هست

یاد من هست خدایم بی توست

یاد من هست عزیزی مرده

یاد من هست نگاهم خفته

یاد من هست هنوز غم مانده


یاد من می ماند که منم می میرم


دل من طاقت هیچستان است

دل من تاب ندارد

که بماند به در عمق زیاد

من که بی خود شده ام

این منی دیگر نیست که کلامی گوید

این من من مرده ست


من دگر دیده ندارم

نه نگاهی، نه صدایی، نه کلامی

هر چه آید

نه به دست من بیچاره تنگ

نه به دست من این تنها است


این کلام از نفس صبح می آید به زبان


بغض من دلگیر است

از همه گفتن (( من ))

بغض من منتظر خورشید است

بغض من منتظر صبح پس از زنجیر است


این بهار وپاییز

این زمستان سپید

حتی آن تابستان

همه از کف مرده

چهره ام پژمرده


((شاهد صبح )) کجاست

که سحر درمانده


من هم اینجا تنها

این نفس تاب ندارد که به بالا برود

این نفس خسته از این تزویر است


غصه ها بسیار است

کاغذم بی جان است

هر چه من می گویم

پشت هیچستان است


پشت این کاغذها

ناله ای تنها است

من که خود می دانم

فقط این کاغذها

چاره تنها است


و چرا این تنها نام او نسترن است

شایدم هست هنوزم تنها

شاید هر تنهایی

جنسش از نسترن است


پس منم می گویم

نام من (( نسترن )) است


از همان تنهایان

با همان همراهان

با شبم پیوند است

با سکوتم لبخند

در صدایم بغضی

در نگاهم حرفی

در دلم غوغایی


و در این غوغایم

من فقط یک کلمه می بینم

آری ای کاغذ من

آن کلمه یک (( تنها ))


و در این تنهایی

بین تنهایی من

چه بزرگی تنهاست


و تو ای بغض دلم

این تنها

آه.......................خداست



                              نسترن(برای خدای همیشه تنها)

[ سه‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 07:56 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 49 نظر ]

                       خدا


یک امید در انتهای جهنم

یک صدا از اعماق چاه

یک نگاه به چهره عاشق

یک فریاد از سنگ خارا

یک طلوع از افق ناپیدا

یک واژه از داستانی بی انتها

یک اتاق آبی سپهری

یک اندیشه در وجود انسانی نابینا

یک قاتل سنگدل اما بی گناه

یک معلول بر روی صندلی چرخ دار

یک آبی بیکران بر گردی زمین

یک بلبل در قفسی آهنی

یک عاشق رنج کشیده

یک بوف کور هدایت

یک جنگل در کویری سپید

یک سرزمین ماوراء بشر

یک غروب دلگیر

یک گمراه در پی یافتن راه

یک عابر در کنار پنجره

یک قطره اشک از چشمهای ماهی

یک پشت بام کاه گلی با بوی غربت

یک دو به امید مبدل شدن به ما

یک آه از نهاد دل یتیمی تنها

یک غصه بی انتها

یک انتظار بی جواب

یک الله از زبان محمد(ص)

یک تنها در پی راز آفرینش

و..........................

و در آخر یک خدا در بی نهایت ناپیدا


                                     نسترن( برای خدای من، عشق مطلقم)

[ سه‌شنبه 17 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 07:48 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 27 نظر ]

این غروب شبگیر        

تا افق دلگیر است

این وجودم تنهاست


خنده ام از جبر است

این سکوت از غصه

این دلم غمگین است

این صدایم مرده


من خودم می دانم بغض من سنگین است

و خودم می دانم در سحر باید خفت


دل من منتظر امید است

دل من می داند که افق نزدیک است


چشم امید من اوست

یار تنهایم اوست


او می آید

من هنوز عاشق او


بین غم های دلم

غم او شیرین است

صبر در چهره هر غمگین است


و خودم می دانم دل من در پی چیزی می گشت

در پی گمشده ای

در پی غمزده ای

در پی خسته دلی


کاش این گمشده سویم آید

کاش این گمشده دردم کاهد

کاش این گمشده عشقی آرد


من هنوزم تنهام

تا که این یار نبینم تنهام


چه وجودم نالان

دل من از اینجا درد نفرت دارد

دل من سوت تنفر همه جا می شنود

چه هنوزم تنهام


من به دنبال صدای نفس پنجره ام

من امیدی دارم

هر چه اندک

ولی از جنس زمان

پیش می گیرم من

راه این درد گران


زندگی خواهم کرد

زندگی خواهم کرد


گر چه با رنج

گر چه با درد

گر چه تنهایم وبی او

گر چه این غصه من بسیار است

زندگی خواهم کرد


با همه غربت خود

یاد آن غربت تنها که کنم

نفس آرام شود


پس نگاه خواهم کرد

زندگی خواهم کرد

شکوه را خواهم کشت

منتظر خواهم ماند


در سکوت خورشید

در نگاهی به افق


منتظر خواهم ماند

زندگی خواهم کرد


                                                         نسترن

[ یکشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 07:41 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 22 نظر ]

در آفتاب ساده دیوار خانه ها

قلبم صدای خسته تنها شنیده است


روزی که خواب خوش سایه دلم

در سوز آفتاب، نگاهش بریده است


شاید که باز به خودم سخت گفته ام

آنکس که دیده اش به خدایم رسیده است


دیدار سایه ها که به دنبال خنده است

آری، چه زیبا به تماشا نشسته است


شبهای غصه ها به نگاهای خسته ای

اینک غبار تازه ای بر آن نشانده است


من باز خسته ام و صدایم گرفته است

از یادگار عزیزی که برایم نمانده است


دیگر وجود مرا تاراج می کند

آنکس که همچو من، از باد خسته است


دیگر سکوت ونگاه و غبار من

در آخرین صدای وجودم شکسته است


                                                            نسترن

[ شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 01:51 ب.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 5 نظر ]

در این وادی مهر را باید در خواب دید

یکرنگی وصداقت را در خواب چشید


در این وادی باید دوست داشتن را با مال خرید

و پرستوی مهاجر را از هم درید


و انسانیت را با چند خط مبهم کشید

و به انتها اندیشید

و اینکه


دیگر افسانه ای از گذشت نیست

دیگر برای دوست داشتن نمی توان از قلب گفت

دیگر دلی برای سوختن نیست


و برای یک تنها

این بین جایی نیست


و من نمی دانم که در این وادی چه می کنم

جایی که هیچ امیدی نیست


جایی که وجودم را به اشتباه تسخیر می کند

و همه احساسم را با خود می برد

و قلبم را از سنگ می کند

و دیگر هیچ نمی ماند

هیچ


                                                                نسترن

[ دوشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 07:43 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 25 نظر ]

وجودم پر از فریاد

با قلبی شکسته

و دستهایی بسته

و فانوسی خاموش


در تنهایی و خلوت

در سکوتی عالم گیر


پیرمردی خمیده ورنجور

و زنی با دستهای پینه بسته و صورتی چین دار


احساس بی تفاوتی در انتهای من

همه وجودم نابود


زندگی پوچ وبی معنا

نگاههای منتظر به در

انتظاری بیهوده


و التماس برای پایان انتظار

همچون محکومی بر دار


و ما چون مترسک هایی بی حرکت وگمراه

و هجران قلب های آزرده


و در آخر تباهی و مرگ تنهایی خزان زده


                                                                   نسترن

[ یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 07:33 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 8 نظر ]

دلم تنگ و آرزوی لحظه های دیرینه

و لحظه ای که هیچگاه نمی آید

و دست سردم نمایان می شود


و باز دلم تنگ

و باز دلم گرفته

به یاد گذشته های نزدیک

که طپش های قلبم چنان می زد

که خود نمی فهمیدم


و چنان انتظاری در وجودم

که دردها چه تسکینی داشت


غوغای گذشته دیگر نیست

فضای بسته ای با یک قلب آزرده

که هرگز درکش نکردم ونمی کنم


دوباره فکرم جرقه ای می زند

ولی دیگر سودی ندارد

قلبم از سنگ شده

و نگاهم سخت

و دردم بسیار

و اندوهم خاص


و گونه ای دیگر شده ام

که خود هم درک نمی کنم

در صدایم لغزشی

که نشانی از درد پنهان دارد

و غصه هایم که ریشه از گذشته دارد


و باز می بینم که گونه ای دیگر شده ام

باز هم دلم تنگ است

و چشمهایم می سوزد

و دنیای بی ثمرم دلم را می لرزاند

و اشک چشمهایم را نمی بینم


و کاش می دیدم و یا حس می کردم

ولی دیگر هیچ

نه عشق نه احساس نه انتظار

و حال وحال وحال

پس به آخرین ها می سپارمش


                                                            نسترن

[ شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 07:44 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 10 نظر ]

نمی دانم نگاهم کی نگاهت را بیاویزد

نمی دانم دلم کی در دلت جایی بگیرد

نمی دانم خدایا

آه.............نمی دانم

کی آن چشم مقدس در دلم غوغا می اندازد

و یا کی آن نفسهای وجودت تنم گرما ببخشاید

و یا در سرخی قلبت

غبار عشق بیفشاند

نمی دانم

ولی دلتنگ آن باد غریبم

نمی دانم   به کی باید در آغوش غریبت جای بگزینم

و یا در گریه شبنم بهارت

چون کبوتر بال پروازم بگیرد

و یا کی می توانم

از غمت هجران برانگیزم

نمی دانم به کی در خلوتم یکجا بیاندیشم

که آیا باز می آیی

و یا بازم نگاهی، خنده ای، شاید صدایی

تو روزی باز می آیی

که در این سایه غمگین دل

من را ببخشایی

آری من نمی دانم

نه ، نمی خواهم بدانم

که در سنگینی تیر نگاهت

چه چیز از من بدزدیدی

و یا کی آن نگاهم را به قلب بی فروغت باز بخشیدی

و با نیرنگ خود

چه بی رحمانه تو از قلب من آری رمیدی

نمی دانم هنوزم دوستم می داری یا نه

حقیقت گویمت بازم

هنوزم دوستت می دارم ای یار.

                                                        نسترن

[ سه‌شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 07:33 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 13 نظر ]

سلام چکاوک همیشه دل اسیر من

سلام قشنگی غم دل وغروب من


فکر می کنم صاحبتو داری فراموش می کنی

یا که نگاه خستشو تو داری خاموش می کنی


خدا خودش خوب می دونه که دل من اسیرته

هر چی که هر کیم بگه باز دل من اسیرته


برای من فرق نداره دوسم داری یا نداری

همین که من دوست دارم فکر نکنم باور داری


آره خودت اینو بدون برای من بهترینی

برای غصه های من همیشه تو بهترینی


تو رو خدا خودت بگو خدا رو خوش می یاد بری

منه اسیر تنها رو بذاری وخودت بری


من که بگم بدون تو دلم هیچ طاقت نداره

بدون تو هیچی برام معنای اصلی نداره


دیگه دارم خسته می شم از انتظار کشیدنت

دیگه دارم خسته می شم از این جور دل سپردنت


پس کی می یای عزیز من خیلی دلم تنگ برات

هر چند که من خوب می دونم مرده من خوبه برات


صدای آوازت می یاد اینقدر برام ناله نکن

تو رو خدا ناله هاتو برای من یکی نکن


چون که خودت خوب می دونی از همه من اسیرترم

هر چی که تو بازم بگی من از همه غریب ترم


دل پر از غروب من خیلی واست پر می زنه

دل همیشه پر غمم باز داره فریاد می زنه


اگه دیدی نیمه شبی رفتم تو کوچه پس کوچه ها

به خاطر تو بوده که شدم مثل آواره ها


باید یه قدری فکر کنم برای این دل اسیر

بهتره که ولش کنم میون اون همه اسیر


دیگه سخن کوتاه کنم برای هر دو عشقمون

خدا به هر دومون بده بهترینهای آسمون


امید دارم یه روزی باز اون عشقمو باز ببینم

میون اون همه غریب اون یکی رو من ببینم


اونوقته که حکایتش از نو باید گفته بشه

عشق منو احساس من از نو باید ساخته بشه


                                                                  نسترن

[ دوشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 07:48 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 12 نظر ]

فکرم نمایان می شود

در ذهن باد واشک ابر

در شاخه خشکیده زرد

در غربت چشم های من

فکرم نمایان می شود


یا رب در این شبهای تار

پاییز زرد وغصه دار

جایی نمانده در بهار

آخر چه دارد می شود


در اشک های بی صدا

در چهره های بی نگاه

نوری نمایان می شود


نوری در عمق قلب من

نوری در اعماق صدا

نوری به یاد حرف دل

نوری به رنگ غصه ها

دارد نمایان می شود


دنیا چه سخت وسربی است

انسان چه بی حد سنگی است

آدم در این دنیای کور

دارد چه خارا می شود

یا رب چه بر ما می شود


مهتاب وماه در تیرگی

همراه عشق افسردگی

دنیا پر از دلمردگی

در سایه سرد ریا

غوغایی برپا می شود


غوغایی از رنگ بهار

غوغایی از مهر و وفا

غوغای شادی در نگاه

همراه او خوبی صفا

نوری نمایان می ود


نوری که از رنگ طلا

نوری که از جنس زمان

نوری به رنگ مصطفی

نوری پر از بوی خدا

نوری در اعماق وجود

دارد نمایان می شود


در قلب من نوری دمید

در سایه ام سردی پرید

آخر چه آمد بر سرم

غوغای مهدی را بدید


احساس و فکرم در خیال

دنیا دوباره بی صدا

در غربت دنیای من

احساس دلتنگی کشید


اما به امید وصال

فکرم حقیقت می شود

مهدی نمایان می شود


مهدی بیا هستی من

محتاج توست این قلب من


                                                          نسترن

[ شنبه 30 دی‌ماه سال 1391 ] [ 07:35 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 23 نظر ]

اگه چشمات بگن آره

هیچکدوم کاری نداره


برای قلب من وتو

من می گم فقط یه آره


دنیایی پر از ستاره

باز برا قلب نگارش

یه ستاره کم میاره

اگه تو نگی که آره


از خدا می خوام بباره

هر چی بارون سیاهه


دل من می خواد بدونه

چرا تو نمی گی آره


اگه چشمات بگن آره

هیچکدوم کاری نداره


اگه اون خدای دلها

برای قلبم دوباره

یه ندایی باز بیاره

چشمای عاشق کش تو

من که می گم می گه آره


کاش صدات بیاد دوباره

تو که جونم خوب می دونی

بی تو پاییز جا بهاره


اگه چشمات بگن آره

هیچکدوم کاری نداره


غصه من توی دنیا

باز می گم گفتن آره


آخه جونم من ندونم

چرا تو نمی گی آره

اگه چشمات بگن آره

زنده می شم من دوباره


دل من می خواد بخونه

برای شبای خسته

که تو دنیا هیچ نداره

دل اون به آره بسته


اگه چشمات بگن آره

هیچکدوم کاری نداره


از خدا می خوام بباره

حرفای تلخم دوباره

تا که شاید رحم بیاره

اون دل سخت و دوباره

شایدم که بگه آره


دل من پاییز وسخت شد

چرا تو نگفتی آره


حالا اون دنیای ساده

با صداهای زیادش

فکر وذکرش شده آره


که چی شه من نمی دونم

چرا عشقش شده آره


دل من خودش می دونه

تا بحال نخواسته آره


عشق من فقط دو چشم

با فقط یه دونه آره


اگه چشمات بگن آره

هیچکدوم کاری نداره


دل من فقط یه یاره

که اگه چشمای پاکش

به خود خودم گفت آره


دل من واسش می ریزه

هر چی عشق هست توی آره


حالا شاید فکر کنید که

مگه این آره چی داره

که همش تو می گی آره


من می گم چی داره آره

آره دوست دارم آره


دل من عشقی نداره

جز تو و صد تا بهانه


کاش صدای نسترن رو

می شنیدی تو این زمونه

که چقدر دلش می گیره

واسه یه گفتن آره

کاش یه بارم می شنید آره.


                                                    نسترن

[ سه‌شنبه 26 دی‌ماه سال 1391 ] [ 07:56 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 15 نظر ]

عشق من اول عشقای بهارست                         

عشق من ناجی قلبای ستارست


عشق من عاشق هر چی رنگ آبیست               

عشق من فدای جاده های خاکیست


عشق من هنوز وجودش خیلی خالیست

عشق من دنبال عشقای خدائیست


عشق من خوب می دونه هیچ جا وفا نیست

عشق من ولی می گه اینجا ریا نیست


عشق من دشمن حرفای جدائیست

عشق من امید عشق آشنائیست


عشق من بذار بگم اولین عشقاست

عشق من نشانه دلبستگیهاست


عشق من خیلی چیزا واسش حیاتیست

عشق من ساده ترین عشق آزادیست


عشق من شاید دلش پر از صداهاست

عشق من شاید غمش بیشتر از اینهاست


عشق من به فکر سهراب سپهریست

عشق من فدای شعرای سپهریست


عشق من همش تو یه کتاب خلاصست

عشق من همش تو هشت کتاب خلاصست


عشق من دیگه خریدار غروبهاست

عشق من دنبال عشق سادگیهاست


عشق من عشقای قلب نسترن هاست

عشق من پیرو عشقای سهراب هاست


                                                                 نسترن

[ دوشنبه 25 دی‌ماه سال 1391 ] [ 08:32 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 15 نظر ]

در سلامی خسته

در نگاهی حیران

چه وجودم تنها


بین افسانه راه

من وتو با قدمی

رنگ غمگین دلی

صحبت از پنجره ای


در دلم غوغا شد

دلم از غصه گرفت


یاد آن برگ درخت

یاد آن پاکی راه

یاد آن عشق عمیق

همه عالم بگریخت


خسته بودم از تکاپو

از نگاهی با تحرک

در دلم جایی نماند

سخت افسوس و صدا


بر لبی خشک وغریب

در سکوت ماند وفقط

چهره غمگین بدید.


                                                   نسترن

[ چهارشنبه 20 دی‌ماه سال 1391 ] [ 01:46 ب.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 11 نظر ]

 تنگ غروب آخر                           چاره کار زار زدنه

دنیای خوب عاشقا                       فدای هر چی آدمه


غصه دنیای منم                           غصه اینجا موندنه

غریب وتنها موندنم                       دردیه که راش مردنه


نگاه تلخ آدما                               دنبال یه چیز کمه

صدای احساس دلم                      یه قفل سنگین دله


نفس های حبس دلا                     تو فکر یه حقیقته

غبار دوری خدا                            نتیجه یه خلوته


دنبال تیرگی نباش                        چون که خدا یار منه

خدای من خدای تو                       خدای هر چی عالمه


تو این وانفسای جدید                    هدف فقط شکستنه

چاره اون زار زدنو                          سوختن این قلب منه


دلای سخت آدما                          همیشه محتاج غمه

دنیای خوب سادگی                      فدای کینه وغمه


عشق دیگه معنا نداره                   سیاهی هست یار همه

محبتم که گم شده                       میون حرفای همه


دلای پاک و سادمون                      دچار زخمای شبه

خدای عاشقا بیا                          اینجا برام جهنمه


شب سیاه آخره                          خدا هنوز پشت سره

بغض دلم کم می خونه                  دنبال حرف آخره


ندای عشق نسترن                      صداش زیادی از غمه

چاره اون فکر می کنم                   عشق تو با صد تا غمه


[ چهارشنبه 20 دی‌ماه سال 1391 ] [ 01:31 ب.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 1 نظر ]

کاش من وتو بگیم به هم

تو مال من من مال تو


کاش دو تامون یکی بشیم

تو مال من من مال تو


کاش نگامون ساده باشه

تو مال من من مال تو


کاش دنیامون یکی باشه

تو مال من من مال تو


کاش حرفمون همین باشه

تو مال من من مال تو


کاش عشقمون صدا نبود

بیرنگی خدا نبود

همش به یاد حرف دل

تو مال من من مال تو


کاش این غروب من باشه

فقط بگه

تو مال من من مال تو


کاش اون دل سنگ خودت

به من بگه

تو مال من من مال تو


کاش دنیای عاشقمون

با یک نفس

همش بگه

تو مال من من مال تو


کاش هیچکسی پیدا نشه

تو رو ز من جدا کنه

تو مال من من مال تو


کاش آسمون آبیمون

فدای یکرنگی بشه

تو مال من من مال تو


تو این غروب بی کسی

کاش تو باشی

به من بگی

تو مال من من مال تو


تو این صدای غربتم

تو این بهار ساکتم

فقط بگو

تو مال من من مال تو


ندای من خیلی کمه

پس تو بگو عزیز من

تو مال من من مال تو


برای فردای دلم

برای آواز لبم

به من بگو

تو مال من من مال تو


برای غمهای شبم

موجای سخت این دلم

خودت بگو

تو مال من من مال تو


من از تو هیچی نمی خوام

هیچ عشق و هیچ غم نمی خوام

فقط بگو

تو مال من من مال تو


برا صدای نفسم

از ته این دلت بگو

تو مال من من مال تو


منم می گم

تو هم بگو

تو مال من من مال تو


فقط یه خواهشی دارم

همین یه بار بهم بگو

تو مال من من مال تو



                                                     نسترن

[ چهارشنبه 20 دی‌ماه سال 1391 ] [ 08:08 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 10 نظر ]

دیروز دیروز بود

هنگامی که تو لبخند می زدی

هنگامی که قلبم را در میان مشت هایت می گرفتی

هنگامی که با صدای دلنشین نامم را فریاد می زدی


و چه هنگام ها

که خاطره ات بودم

و چه غروب ها

که دلم برایت پرپر

و تو نمی دانستی

و برای دیدنت من چه بی تاب


و چه هنگام ها

که قلب تهی ام

خانه دل تو

و غم هایم

کیسه اشک تو


و چه هنگام ها

که مرا می دیدی

و انگار که نمی دیدی



و این منم

که خجالت زده از اهل عقول

و چه خسته از ریا

و چه منتظر به عشق

و چه نالان نگاه


و چه دلتنگ دلم

و چه هنگام غروب

که دلم پرسه زد از شوق بلوغ


و ندیدی مرا

دل پرعشق مرا

دل غمگین مرا

دل خسته مرا

تو ندیدی مرا


و چه عشق ها که نثارت کردم

تو ندیدی مرا

دلم از غصه گرفت

تو ندیدی مرا


نه صدای نفسم را

نه ندای عطشم را

نه غروب های دلم را

تو ندیدی مرا


و چه شب های سیاه

و چه روزهای بلا

و چه عمرهای به باد

تو ندیدی مرا



                                                             نسترن


[ سه‌شنبه 19 دی‌ماه سال 1391 ] [ 08:07 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 13 نظر ]

صدا از آسمون می یاد                        صدای احساس کیه

صدای غربت منه                               یا که یه بنده دیگه


کاش از میون این صدا                         یه حرف خوب پیدا بشه

برای شبهای سیاه                            یه همدمی پیدا بشه


کاش خدای آسمونا                            نگاهی هم به ما کنه

یکی نثار من کنه                               صد تا نثار اون کنه


کاش برای غربت من                          یه عاشقی پیدا بشه

برا شبای خستگی                            هوای من آبی بشه


کاش دنیامون ساده باشه                     مثال اون ساده دلا

غروبشم سپید باشه                          برای غصه های ما


کاش هممون با هم باشیم                   یکرنگ ویکصدا باشیم

سیاه رو از بین ببریم                           تا که همیشه خوب باشیم


کاش دنیای منم می شد                     مثال دنیای شما

برای دنیای منم                                 یه یار خوب مثل شما


کاش تو سکوت بی کسی                    ستاره ای پیدا بشه

نفس های حبس دلم                          با صدای اون وا بشه


کاش این غروب دلگیرو                        یکی برام خاموش کنه

صدای احساس دلو                             کاش اون برام روشن کنه


کاش یه نگاهی بکنه                           به این دل فقیر من

کاش یه صدایی بزنه                           به این دل غمگین من


کاش حرفای تلخ منو                           یکی به جونش می خرید

نگاه غمگین منو                                 با یه لبخندش می خرید


کاش یه کسی پیدا می شد                  اشعارمو پاره می کرد

تا که شعرای نسترن                           سادگی رو فدا می کرد

                                                                     

[ سه‌شنبه 19 دی‌ماه سال 1391 ] [ 07:48 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 3 نظر ]

بهترین فکر توی دنیا برا من فکر رهایی ست

بهترین غم توی دنیا برا من غم جدایی ست


بهترین عشق توی دنیا برا من عشق خدایی ست

بهترین قلب توی دنیا برا من قلب های آبی ست


بهترین شب توی دنیا برا من شب مهتابی ست

بهترین رنگ توی دنیا برا من رنگ طلایی ست


بهترین جمله تو دنیا برا من پر از آزادی ست

بهترین درد توی دنیا برا من درد خیالی ست


بهترین خواب توی دنیا برا من خواب ابدی ست

بهترین لبخند تو دنیا برا من لبخند آبی ست


بهترین حس توی دنیا برا من حس سپهری ست

بهترین هدیه تو دنیا خود سهراب سپهری ست



                                                                  نسترن

[ دوشنبه 18 دی‌ماه سال 1391 ] [ 08:15 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 8 نظر ]

پرنده از قفس پرید

چه گلهای غمناکی

صدای گریه آسمان

من که می دانم

خوب می دانم

دلم حرفی ناگفته دارد

شاید از پرنده زخمی

شاید از قفس بی در

و یا شاید..........

پرنده از قفس پرید

حق داشت

به دنبال چیزی می گشت

و یا به دنبال کسی

هر چه بود

هوای سردی بود بین پرنده وقفس

من پرنده را دوست دارم

قفس را هم همینطور

ولی نه برای زندانی

برای عشق آزادی

پرنده از قفس پرید

خوشا بحالش

آزاد سبک بی ریا

پرواز کن ای پرنده

اما

دودی در آسمان

گلوی پرنده را می فشارد

پرنده را از پرواز باز می دارد

چه آزادی تلخی

بین قفس و آسمان دودی

فاصله ای کمتر از یک مو

آسمان دودی مرگ را می طلبد

و قفس تمام هستی را می گیرد

کاش پرنده بداند چه می کند

کاش پرنده از قفس می پرید

پرنده از قفس پرید

پرنده مرگ را به قفس ترجیح داد

خداوند ناامیدش نخواهد کرد

پرنده از قفس پرید

این بار برای همیشه

و وقتی به آسمان رسید

اثری از دود نبود

وفا بود وصفا

زندگی بود و عشق

ولی زیباتر از هر چیز

همتش بود و اراده

همتی که برای بدست آوردنش

 چه جرات ها که داشت

خوشا به حال پرنده که عاشق پریدن است.


و ما هنوز نیستیم.



                                                           نسترن

[ دوشنبه 18 دی‌ماه سال 1391 ] [ 07:51 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 2 نظر ]

صدای گریه باران در ناودان کوچک خانه به گوش نمی رسد

پاییز زرد از نگاه آسمان خسته شده

با انگشت اشاره می کند به خورشید

رنگ آتش از دیدن چهره ها کمرنگ شده

کلبه کوچک همیشه آبی

جلوه های زندگی را ممنوع کرده

گل های رازقی

عاشقی را ممنوع کرده

چشمهای آبی

صداقت را ممنوع کرده

دل شکسته

مرگ را ممنوع کرده



                                                        نسترن

[ یکشنبه 17 دی‌ماه سال 1391 ] [ 07:56 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 3 نظر ]

زندگی را از گوشه پنجره آزادی نگاه کن تا بفهمی

آفتاب را از عشق سوزانتر ببین تا بفهمی

دنیا را با پاییز وخزان دلت ببین تا بفهمی

احساس را با نگاه لطیف عشق و چوبه دار حقیقت ببین تا بفهمی

اشک چشمانت را با نگاه پرندگان سربریده ببین تا بفهمی

و مرگ را با خنده پرستوی مهاجر و ابرهای گریان ببین تا بفهمی




                                                                    نسترن

[ یکشنبه 17 دی‌ماه سال 1391 ] [ 07:50 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 2 نظر ]

بغضم گرفته، صدایم در گلو بالا نمی آید

در این دنیای سررفته


نگاهم در نگاه هایت نمی افتد

در این دنیای سررفته


تصاویرهای زیبا به سختی راه می افتند

در این دنیای سررفته


قلم ها نوکشان در چشم همدیگر فرو رفته

در این دنیای سررفته


نمی خواهند نمی خواهند نگاه نرم مجنون های غمگین را

در این دنیای سررفته


صدای ناله از این سو و آن سو سر برآورده

در این دنیای سررفته


نگاه زخمی شب سر باز کرده

در این دنیای سررفته


تضاد ونابهنجار وریا ، عشق را سرکوب کرده

در این دنیای سررفته


زبانها را بریده و داغ آتشین بر آن نهان گشته

در این دنیای سررفته



                                                        ادامه دارد............

[ یکشنبه 17 دی‌ماه سال 1391 ] [ 07:42 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 0 نظر ]

زندگی زیباست اگر شقایق ونیلوفر آبی داشته باشد.

زندگی زیباست اگر انتظار چشمهایی منتظر به پایان رسد.

زندگی زیباست اگر ستون هایش فیروزه ای باشد.

و زندگی ای زیباست که حادثه آن را صدا بزند

حادثه

چه کلمه ناآشنایی

امواج آبی دریا و لرزش ابرها فقط چیزی را می طلبند

حادثه

                                                                               نسترن                         

[ یکشنبه 17 دی‌ماه سال 1391 ] [ 07:34 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 0 نظر ]

دلم می گیرد

نگاهی سوی من

افکارم پریشان وباد

نگاهم معصوم وتنها


شب صدا می کند

خاطره،پنجره،نگاه

دیشب هوای ستاره می کرد

ولی قلبم اجازه نمی داد


فقط من بودم وخاطره او

دیرجنبیدم

هوا سرد شده بود

و دلم هم تنگ


نمی دانم از کدام سو

کدامین پنجره


یاد دوستت دارم

آهنگی خوش از آن چشمهایم


سکوت مرگبار زندگانی

جبر وخستگی

باز هم یادی از آن


هنگامی که عشق را محتاجم

فقط اندوه نگاه

صدای نفس

سکوت زندگانی


یادی از عشق او

قلبم می لرزد


مردمکهای چشمهایم

تصویری از عشق


همه وجودم خسته

نگاهم  منتظر

منتظر ومنتظر

سخت وسنگین

اراده می طلبد


خداوند امید می دهد

می توانم

آری می توانم

منتظر می مانم


برای عشق

فقط عشق

منتظر می مانم.


                                                نسترن


[ شنبه 16 دی‌ماه سال 1391 ] [ 08:45 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 3 نظر ]


من همون بی کس وتنها                      من همون غریب وغمبار

من همون درد گرونم                           که می مونه توی انبار


منه تنها منه خسته                             منه بی عشق تو بسته

ندارم هیچ جا سراغی                          که بگه درد تو بسه


دل من خیلی غریبه                             دل من خیلی اسیره

تو کدوم دنیای اونها                              عشق من یه عشق پیره


به خدا طاقت ندارم                              به خدا که شرمسارم

برای قلب نگارم                                  اگه جون بخواد می ذارم


برای من همه مردن                             کی می دونه چرا مردن

بیا ای دل شکسته                              دنیامون و رنگا بردن


من وعشق بی صدایی                         دنیایی پر از رهایی

بین اون عشق وجدایی                         تو ولی اول راهی


دل من پر از محبت                               پر غم پر از سکوته

چرا این قفل شکسته                           پر احساس سکوته


دل من خیلی صبوره                             شب من پر از غروبه

دل من، وقت عبوره                              تو بگو که خیلی زوده


دلای پر از اشاره                                 شب من پر از ستاره

تو نگاهای بهاره                                  دل من پر از نگاره



                                                               نسترن

[ شنبه 16 دی‌ماه سال 1391 ] [ 08:36 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 1 نظر ]

شکل رویا
نگاهم تا افق در انتظار است                   برای دیدن روی خوش او

چه چیزا که شنیدم از رخ او                    از دین ،از زندگی ،از همسراو

زمان هرگز نزاید همچو او زن                  که دنیا شرمسار است از رخ او

از عشق وعاطفه در دل نباشد               به جز عشق و وفایی از دل او

غروب عاشقان معنا ندارد                      با آن یادی که در دل هست از او


غریب و بی کس وتنها نماند                   هر آنکس که هوایی دارد از او

زمین وآسمانش در تلاطم                      برای لحظه ای دیدار با او

نجابت در دو چشمانش نهفته                 میان عفت و زیبایی او

من هرگز شوق او در دل نرانم                تمام هستی ام را می دهم او

                     
                                                                              نسترن

[ شنبه 16 دی‌ماه سال 1391 ] [ 08:02 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 0 نظر ]

تنهایی
دلم گرفته، دلم زیاد گرفته
                            دچار هیچ نیستم وانگار که هستم
تنهایم تنهای تنها
نفسهای آخرم یا اولم
نمی دانم
هر چه هست تنهایی محض است
چقدر هم تنها

باور دارم تنهایی ام همیشگی ست
چه تنهایی که نشانی از خود ندارد

چه تنهایی غمناکی
آه..............
                           فقط تنهایی همدم من است
و چه مبتلا شده ام به این تنهایی
عاشق تنهایی
ولی
دچار تنهایی نیست که می سوزاند

اکنون تنها مانده ام
بسیار تنها
از درون می سوزم
چه کسی هست مرا درک کند
تنهایی مرا بفهمد
و آن را لمس کند

چشمانم پر اشک های تنهاییست
و بینوا شده ام

صدایی ندارم
نگاهی ندارم
مهتابی ندارم
لبخندی ندارم
فقط بغض دارم وتنهایی محض

دیگر جا مانده ام از سحر
دیگر سپیده به ما رو نمی کند
دیگر غروب هم به من نمی خندد

تنهایی را تا انتها چشیده ام.

و این است بزرگ بودن این تنهایی

و کاش می دانست که چقدر تنهایی من بزرگ است
و شاید هنوز هم بی خبر از آنم.

به یاد پدرم که زود مرا تنها گذاشت وهنوزعذاب نبودش را می چشم

[ چهارشنبه 13 دی‌ماه سال 1391 ] [ 08:52 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 5 نظر ]

بغض من........

بغض من اسیر یه دل شکستست
    بغض من دنبال دست پینه بستست

بغض من قربونی یه راه کوره           بغض من فراری یه راه دوره

بغض من همش تو فکر یه خیاله      بغض من دنبال یه جاده راهه

بغض من پیشکش احساس گناهه    بغض من سادگی مال حلاله

بغض من دنبال حرفای نگفته            بغض من خاطره تلخ گذشته

بغض من فدای احساس ونگاهه       بغض من دشمن عشقای سیاهه

بغض من عاشق دردای محاله         بغض من خوب می دونه چاره نداره

بغض من عاشق دردای ایرانه           بغض من هر چی بگه فایده نداره

بغض من غربت چشمای جوونه        بغض من دیوونه درد ایرونه

بغض من خیلی چیزاواسش عزیزه    بغض من ساده ترین بغض زمینه

بغض من دنبال دنیای یه رنگه           بغض من دشمن حیله های رنگه

بغض من عاشق ایران وجوونه          بغض من فدای هر چی آسمونه

بغض من دنبال این احساس نابه       بغض من می خواد بگه دنیا ایرانه

بغض من دلش می خواد آزادبمونه بغض من همش می گه حیف نمونه

بغض من هر چی بگه کم نمیاره     بغض من هر چی بخواد ترسی نداره


بغض من بیشترمی خواد برات بخونه
       
بغض من وقت نداره چاره عبوره

بغض من فقط می گه حرف حرف ماهاست
بغض من همش می گه دلبستگیهاست

بغض من فقط می گه با همدیگه باش
بغض من داره می گه حامی هم باش

بغض من فقط می گه دشمن می ترسه
بغض من فقط می گه مائیم برنده

بغض من حرف دل نسترن بوده      بغض من دوست نداره حرف بیهوده


                                                         

نسترن

[ چهارشنبه 13 دی‌ماه سال 1391 ] [ 08:25 ق.ظ ] [ نسترن آموزگار ]

[ 1 نظر ]

1 2 >>

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه